محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5251
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شود . شايد خويشاوند خويش را به ترتيبى كه نمىدانى از پيش بردارى ، من در حضور تو با وى مبادلهء نفرين مىكنم ( مباهله ) اندكى صبر كن . » آنگاه گفت : « اى عبد الله ، ( 249 اگر مىخواهى بر خيز و نماز كن . » گويد : يحيى برخاست و رو به قبله كرد و دو ركعت مختصر كرد . عبد الله نيز دو ركعت بكرد . آنگاه يحيى نشست و گفت : « بنشين . » سپس انگشتان دست خويش را در انگشتان دست وى كرد و گفت : « خدايا اگر مىدانى كه من عبد الله بن مصعب را به مخالفت اين - و دست بر او نهاد و به دو اشاره كرد - خواندهام ، مرا به عذابى از جانب خويش مبتلا كن و به قوت و توان خويشتنم واگذار و گر نه او را به قوت و توانش واگذار و از جانب خويش به عذابى مبتلا كن ، آمين اى پروردگار جهانيان . » عبد الله گفت : « آمين پروردگار جهانيان . » آنگاه يحيى بن عبد الله به عبد الله بن مصعب گفت : « تو نيز چنان گوى كه من گفتم . » عبد الله گفت : « خدايا اگر مىدانى كه يحيى بن عبد الله مرا به مخالفت اين نخوانده مرا به قوت و توان خودم واگذار و از جانب خويش به عذابى مبتلا كن و گر نه او را به قوت و توان خودش واگذار و به عذابى از جانب خويش مبتلا كن ، آمين اى پروردگار جهانيان . » گويد : آنگاه از هم جدا شدند . رشيد بگفت تا يحيى را در يك طرف خانه بداشتند و چون برفت و عبد الله بن مصعب نيز برفت ، رشيد رو به پدر من كرد و گفت : « دربارهء وى چنين و چنان كردم و فلان و به همان كردم » و منتهاى خويش را در مورد وى بر شمرد . پدرم دو كلمه با وى سخن كرد كه با آن از گنجشكى دفاع نمىكنند و اين از بيم جان خويش بود . گويد : به ما دستور باز رفتن داد . ما برفتيم ، من به نزد پدرم وارد شدم كه لباس سياه او را در آرم و اين عادت من بود ، داشتم كمربند او را مىگشودم كه غلام وارد شد و گفت : « فرستادهء عبد الله بن مصعب آمده . »